امروز نه دیگر صدای پدر بزرگ می آید نه مادربزرگ ، نه آن صندوقچه ی سبز کوچک با نقش و نگارهای قشنگش ، نه بوی مفرشو و چایی
بی بی مریم و نه خرمای مرداسنگ ، نه کونگ جوشنده در کیف هایمان ، نه کاوار و کشک های خیس ، نه چوب دستی پدربزرگ ، نه خبری از خمیرگ نه حصیرهای بافته شده ، نه دودی از کودوم داخل کنتوک بالا می آید نه تازگ های
بی بی از کالمه سر می ریزد ، نه
بی بی هر صبح به من پول می دهد نه من دیگر به مدرسه می روم ، نه کولر آبی خانه ی بایی خراب می شود نه پیرمرد مشی درگوش پسین ها کنار بایی کمر به صحبت بسته است ، نه صدای موتورهای آب لیستر و فرکنز و پلاکستون می آید نه سبزه ای بر لب جوی می روید ،
بی بی جان بعد از تو ما فقیر شده ایم
نه صدای گاریدن گاوها می آید نه خبری از کاسه ی لوبا و ماست مسکه ،
بعد از تو ما بیمار و خراب و شهری شده ایم .
از این خانه چه مانده است ؟ جز خطی که من آن سالهای دور بر دیوار داخل خانه نوشتم ، امروز پس از سالها متوجه شدم شعار صبحگاهی مدرسه مان را بر دیوار خانه ی پدربزرگم نوشتم ، خطی با گچ های بیت المال که بعضی وقت ها یواشکی آن ها را از کنار تخته سیاه در کیف هایمان میریختیم و با آن ها هرچه دل تنگمان میخواست بر در و دیوار خانه و کوچه و دیوارمغازه همسایه مان می نوشتیم ، این بود بزرگترین" اختلاس" ما ، شعاری که مدیر مدرسه میگفت باید همه بچه ها یاد بگیرند " خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما ، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما ، خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار " یادم هست به نصرت که میرسیدیم دوباره مثل هر روز از اینکه معنی نصرت را نمیفهمیدم عذاب میکشیدم ، ولی خب حالا فهمیدم معنی نصرت را .
بی بی جان ، حالا که تو نیستی اجازه میدهی سقف چوبی خانه ات را رنگ بزنم و از خانه ات " خانه ی کتاب " بسازم !؟

معلم روستایی...
ما را در سایت معلم روستایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 3:06